دو نگاه عمده در شرح اعتماد وجود دارد که در ادامه بحثهای قبلی میتوان آنها را در امتداد همان پرسش اصلی قرار داد: اعتماد تا چه اندازه یک مشخصه نسبتاً پایدار و ریشهدار در فرد است و تا چه اندازه محصول تجربههای اجتماعی و شرایطی است که فرد در طول زندگی با آنها مواجه میشود؟
یک دیدگاه با عنوان Impressionable Years Hypothesis یا «فرضیه سالهای تأثیرپذیر» شناخته میشود. این دیدگاه بیش از همه با نظریههای رشد و دیدگاههایی مانند نظریات اریک اریکسون همخوانی دارد. مطابق این فرضیه، دورههایی از زندگی، بهویژه سالهای نخست رشد، از اهمیت بیشتری برخوردارند؛ زیرا فرد در این دورهها نسبت به محیط اجتماعی خود تأثیرپذیری بیشتری دارد. اگر کودک در خانواده و محیط اطراف خود با الگوهای اعتماد، همکاری و رفتار قابلپیشبینی مواجه شود، احتمال دارد این تجربهها به شکلگیری نگرشی نسبتاً پایدار نسبت به دیگران منجر شوند. برعکس، اگر کودک مرتباً با بیاعتمادی، ترس، ناامنی یا رفتارهای غیرقابلپیشبینی مواجه شود، ممکن است این تجربهها در سالهای بعد نیز بر نگرش او نسبت به دیگران اثر بگذارند.
در مقابل، Lifelong Opeess to Experience Hypothesis یا «فرضیه گشودگی مادامالعمر به تجربه» قرار دارد. این دیدگاه تأکید میکند که انسان در طول زندگی همچنان قابلیت تغییر طبق تجربههای نوین را حفظ میکند. بنابراین اعتماد چیزی نیست که یکبار در کودکی شکل بگیرد و بعد برای همیشه ثابت بماند. ممکن است فردی در بیستسالگی بسیار خوشبین و اعتمادکننده باشد، اما پس از چند تجربه جدی از کلاهبرداری یا سوءاستفاده، برای مدتی طولانی محتاط و بیاعتماد شود. از سوی دیگر، ممکن است همین فرد بعدها با افرادی قابلاعتماد مواجه شود، در محیط کاری سالمی قرار بگیرد یا تجربههای اجتماعی مثبت دیگری داشته باشد و دوباره میزان اعتمادش صعود پیدا کند. حتی یک رویداد اجتماعی بزرگ، مانند فروپاشی یک سازمان یا آشکار شدن یک فساد گسترده، میتواند بار دیگر بر برداشت فرد از قابلاعتماد بودن دیگران اثر بگذارد.
بنابراین سؤال اساسی این است که وقتی با یک فرد اعتمادکننده یا بیاعتماد مواجه میشویم، این خصوصیت تا چه اندازه محصول رشد، کودکی، خانواده و تفاوتهای فردی اوست و تا چه اندازه برآیند تجربههای نسبتاً اخیر زندگی اوست؟
البته نباید این دو دیدگاه را به صورت دو نظریه جامعاً صفر و یکی در نظر گرفت. حتی طرفداران فرضیه سالهای تأثیرپذیر نیز معمولاً نمیگویند ژنتیک و سالهای نخست زندگی، اعتماد فرد را صددرصد و برای همیشه تعیین میکنند. از سوی دیگر، طرفداران گشودگی مادامالعمر نیز انسان را یک «لوح سفید» نمیدانند که هر تجربهای بتواند شخصیت او را بهطور مفصل از نو بسازد. مسئله اصلی این است که وزن نسبی این دو دسته عوامل چقدر است؟ آیا عقربه بیشتر به سمت قابلیتهای پایدار و تجربههای اولیه متمایل است یا به سمت تجربههای اجتماعی و تغییرپذیری در طول زندگی؟
این تمایز اهمیت زیادی دارد، زیرا اگر اعتماد را عمدتاً یک مشخصه سرشتی و پایدار بدانیم، باید انتظار داشته باشیم با متغیرهایی مانند شخصیت، تفاوتهای فردی، وراثت و تجربههای اولیه زندگی ارتباط نزدیکی داشته باشد. اما اگر اعتماد را بیشتر محصول تجربه بدانیم، نقش محیط اجتماعی، کیفیت نهادها، شرایط اقتصادی، روابط بینفردی و رویدادهای زندگی پررنگتر خواهد شد. همانطور که در بخشهای قبلی دیدیم، شواهد پژوهشی در واقع از هر دو طرف حمایتهایی ارائه میکنند و به همین دلیل نمیتوان با یک عامل واحد، پیچیدگی اعتماد را تبیین داد.
یکی از پژوهشگرانی که در این زمینه موضع نسبتاً مهمی دارد، Eric Uslaner، سالها روی اعتماد، نابرابری و فساد کار کرده است. آسلینر معتقد است بخش قابلتوجهی از اعتماد در سالهای نخست زندگی شکل میگیرد و در برخی از آثار او این سهم در حد تقریبی ۵۰ درصد مطرح شده است. بنابراین دیدگاه او تا حدی به Early Years Hypothesis یا فرضیه اهمیت سالهای نخست نزدیک میشود. در عین حال، او نقش عوامل اجتماعی مانند آموزش و شرایط اقتصادی را نیز بسیار جدی میگیرد؛ بنابراین دیدگاه او را نباید به این معنا تفسیر کرد که اعتماد صرفاً محصول کودکی است.
یکی از آثار مهم او The Oxford Handbook of Social and Political Trust است که در سال ۲۰۱۸ انتشار یافت. این کتاب مجموعهای گسترده از مقالات پژوهشی درباره اعتماد اجتماعی و سیاسی است و بخشهایی از بحث حاضر نیز از ادبیات پژوهشی مطرحشده در این حوزه استفاده میکند.
اثر مهم دیگر او The Historical Roots of Corruption: Mass Education, Economic Inequality, and State Capacity است که در سال ۲۰۱۷ ارائه شد. محور این کتاب مستقیماً اعتماد نیست، بلکه به ریشههای تاریخی فساد میپردازد؛ با این حال برای بحث حاضر اهمیت زیادی دارد، زیرا بیانگر است چگونه متغیرهایی مانند آموزش عمومی، نابرابری اقتصادی و ظرفیت دولت میتوانند بر کیفیت زندگی اجتماعی و شکلگیری اعتماد و فساد اثر بگذارند.
یکی از ایدههای مهم آسلینر این است که آموزش عمومی یا Mass Education میتواند نقش مهمی در نزول فساد و تقویت اعتماد اجتماعی داشته باشد. به بیان ساده، سرمایهگذاری در آموزش فقط به بیشتر شدن دانش افراد منجر نمیشود؛ میتواند ظرفیت اجتماعی و نهادی جامعه را نیز صعود دهد. از این منظر، آموزش یکی از مسیرهایی است که از طریق آن میتوان هم توسعه اجتماعی را تقویت کرد و هم زمینههای فساد را کم شدن داد. بنابراین جمله معروف Education is the key to success در آثار او صرفاً یک شعار آموزشی نیست، بلکه بخشی از دیدگاه او درباره ارتباط میان آموزش، توسعه، اعتماد و کیفیت نهادهای اجتماعی است.
برای ارزیابی تجربی اینکه اعتماد بیشتر به یک خصوصیت پایدار شباهت دارد یا به یک پدیده تغییرپذیر، چند شاخص اهمیت پیدا میکنند.
نخست، انتقال بیننسلی اعتماد یا Transgenerational Transmission of Trust است. اگر اعتماد واقعاً در سالهای نخست زندگی شکل بگیرد، باید بتوانیم نوعی انتقال آن را از یک نسل به نسل بعد مشاهده کنیم. این انتقال الزاماً ژنتیکی نیست و لزوماً از طریق DNA صورت نمیگیرد. بخش مهمی از آن میتواند از طریق یادگیری اجتماعی باشد. برای مثال، کودکی را تصور کنید که بارها میبیند پدر یا مادرش هنگام مواجهه با غریبهها مضطرب میشوند، به او هشدار میدهند که به افراد ناشناس اعتماد نکند یا دائماً از خطر صحبت میکنند. کودک بهتدریج ممکن است این الگوی رفتاری را یاد بگیرد و آن را به نگرش خود نسبت به دیگران منتقل کند. بنابراین اعتماد یا بیاعتمادی میتواند از طریق الگوهای رفتاری، پیامهای والدین و تجربههای خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، بدون اینکه لازم باشد آن را مستقیماً به وراثت ژنتیکی نسبت دهیم.
دوم، ثبات اعتماد در طول عمر است. اگر اعتماد عمدتاً یک قابلیت سرشتی یا Dispositional باشد، انتظار داریم در طول زندگی نسبتاً پایدار بماند. البته این به معنای ثابت ماندن جامع نیست؛ بلکه باید یک ثبات نسبی مشاهده شود. برای مثال، نباید انتظار داشته باشیم فرد صرفاً به دلیل بیکار شدن یا پیدا کردن شغل، در فاصله کوتاهی مفصلاً از فردی اعتمادکننده به فردی بیاعتماد تبدیل شود، مگر اینکه تجربههای اجتماعی مهمی نیز در این تغییر نقش داشته باشند. بنابراین ارزیابی میزان ثبات اعتماد در طول زمان یکی از راههای مهم برای آزمون فرضیه سرشتی بودن آن است.
سوم، اگر اعتماد یک مشخصه نسبتاً پایدار باشد، انتظار داریم با صفات شخصیتی مرتبط با اعتماد نیز رابطه داشته باشد. یعنی بتوانیم مرور کنیم آیا افرادی که اعتماد عمومی بالاتری دارند، الگوهای شخصیتی مشخصی نیز نشان میدهند؛ برای مثال آیا قابلیتهای خاصی در آنها بیشتر دیده میشود و آیا این قابلیتها در طول زمان نیز نسبتاً پایدار میمانند؟
پس در نهایت، برای پاسخ به این پرسش که اعتماد «در وجود فرد» است یا «در تجربههای او»، باید همزمان چند مسیر را ارزیابی کنیم: انتقال بیننسلی، ثبات اعتماد در طول زندگی، رابطه اعتماد با شخصیت، و نقش تجربههای اجتماعی و شرایط محیطی. این همان نقطهای است که بحث اعتماد از یک مشخصه ساده فردی فاصله میگیرد و به یک پدیده چندعاملی تبدیل میشود؛ پدیدهای که در آن سرشت و تجربه، فرد و جامعه، و گذشته و شرایط فعلی همگی با یکدیگر تعامل دارند.
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور