توشیو یاماگیشی (Toshio Yamagishi) از پژوهشگران مهم حوزه اعتماد است و بخش قابلتوجهی از کارهای او به این پرسش اختصاص دارد که چرا در برخی جوامع، بهویژه جوامع آسیای شرقی، اعتماد به غریبهها پایینتر از اعتماد به افراد آشناست. او در آثار مختلف خود تلاش کرده است نشان دهد که این تفاوت را نمیتوان صرفاً به یک قابلیت روانشناختی ثابت در افراد نسبت داد، بلکه باید آن را در ارتباط با ساختار اجتماعی و فرهنگی جوامع نیز فهمید. از میان کتابهای او، کتاب سوم که بهروزتر است و در واقع بسیاری از ایدههای مطرحشده در دو کتاب قبلی را نیز دربرمیگیرد، میتواند نقطه شروع کار مناسبتری برای مطالعه آثار او باشد.
یاماگیشی بهطور ویژه به این مسئله توجه کرده است که ژاپنیها در پیمایشهای ملی و بینالمللی اعتماد عمومی، بهخصوص اعتماد به غریبهها، معمولاً نمره پایینی به دست میآورند. او بیانگر است که این وضعیت را باید در چارچوب فرهنگ جمعگرای ژاپن فهمید. در چنین فرهنگی، فرد معمولاً شبکهای نسبتاً متراکم از روابط آشنا، خانوادگی و گروهی دارد و در درون این شبکه میتواند اعتماد بالایی داشته باشد؛ اما این اعتماد لزوماً به افرادی که خارج از این شبکه قرار دارند تعمیم پیدا نمیکند. به بیان دیگر، مسئله فقط این نیست که «چقدر اعتماد میکنیم»، بلکه باید پرسید «به چه کسانی اعتماد میکنیم و شعاع اعتماد ما تا کجا امتداد پیدا میکند؟»
یاماگیشی در کتاب نخست خود درباره اعتماد، جملهای بسیار مشهور دارد:
The collectivist society produces security but destroys trust.
یعنی: «جامعه جمعگرا امنیت ایجاد میکند، اما اعتماد را از بین میبرد.»
البته منظور او از این جمله این نیست که جامعه جمعگرا الزاماً جامعهای ناامن یا فاقد اعتماد است. برعکس، در چنین جامعهای ممکن است اعتماد درونگروهی بسیار زیاد باشد و فرد در میان خانواده، دوستان و آشنایان احساس امنیت بالایی کند. مسئله این است که همین ساختار میتواند نیاز به اعتماد به غریبهها را کم شدن دهد. وقتی بیشتر روابط اجتماعی شما درون شبکهای از افراد آشنا شکل میگیرد، برای تعامل با فردی که نمیشناسید، گزارشها و تجربه کمتری در اختیار دارید و در برآیند احتیاط بیشتری نشان میدهید.
از این منظر، تفاوت مهمی میان جوامع جمعگرا و فردگرا دیده میشود. در جوامع جمعگرا، فاصله میان اعتماد به آشنا و اعتماد به غریبه میتواند بسیار زیاد باشد؛ یعنی فرد به افراد نزدیک خود اعتماد زیادی دارد، اما این اعتماد را به افراد خارج از شبکه خود تعمیم نمیدهد. در جوامع فردگرا، این فاصله معمولاً کمتر است و اعتماد عمومی یا اعتماد به غریبهها میتواند گستردهتر باشد. بنابراین، فردگرایی الزاماً به معنای خودخواهی یا بیتوجهی به دیگران نیست؛ در این بحث، بیشتر به معنای گستردهتر بودن شعاع روابط اجتماعی و آمادگی بیشتر برای تعامل با افرادی است که از قبل با آنها رابطه شخصی نداریم.
در حاصل، سه عاملی که در بخشهای قبل درباره آنها صحبت کردیم، بار دیگر اهمیت پیدا میکنند: سطح توسعه و رفاه اقتصادی، تحصیلات و فردگرایی. در سطح کشورها، این عوامل معمولاً با اعتماد عمومی و بهویژه اعتماد به غریبهها همبستگی دارند. بنابراین نمیتوان اعتماد ملی را صرفاً با خصوصیتهای روانشناختی افراد تبیین داد؛ ساختار اقتصادی، آموزشی و فرهنگی جامعه نیز در شکلگیری آن نقش دارد.
البته در اینجا باید درباره مفهوم سرمایه اجتماعی نیز یک پرسش مهم مطرح کنیم. رابرت پاتنام میان دو شکل اصلی سرمایه اجتماعی تمایز گذاشت: سرمایه اجتماعی درونگروهی و پیونددهنده و سرمایه اجتماعی فراگیر و پلزننده. مسئله این است که آیا واقعاً سرمایه اجتماعی فراگیر همیشه از نوع درونگروهی مهمتر است؟
سرمایه اجتماعی درونگروهی میتواند روابط بسیار عمیق و قابلاعتمادی میان اعضای یک خانواده، فامیل یا شبکه دوستان ایجاد کند. چنین روابطی قطعاً ارزشمندند و نمیتوان اهمیت آنها را نادیده گرفت. اما مشکل زمانی ایجاد میشود که این اعتماد فقط درون گروه باقی بماند و به افراد خارج از گروه گسترش پیدا نکند. در این حالت ممکن است فرد به خانواده و نزدیکان خود بسیار اعتماد کند، اما در برخورد با غریبهها دائماً احساس خطر داشته باشد. حتی ممکن است همین اعتماد شدید درونگروهی باعث شود فرصتهای همکاری گستردهتر اجتماعی محدود شود.
به همین دلیل، پاتنام و بسیاری از پژوهشگران اجتماعی تأکید بیشتری بر سرمایه اجتماعی فراگیر یا bridging social capital دارند؛ یعنی نوعی از سرمایه اجتماعی که مانند پل، گروههای مختلف را به یکدیگر متصل میکند. اهمیت این نوع اعتماد فقط در رشد اقتصادی خلاصه نمیشود. در پژوهشهای اجتماعی دیده شده است که جوامعی که اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی فراگیر بیشتری دارند، معمولاً رضایت بیشتری از زندگی نیز گزارش میکنند. وقتی فرد بتواند به غریبهها، خدمات عمومی، نهادها و افرادی که در شبکه شخصی او قرار ندارند اعتماد کند، زندگی روزمره نیز با احساس خطر و هزینه کمتری همراه میشود.
اما در اینجا دوباره به یک پرسش بنیادی درباره خود فرد برمیگردیم: اگر من فردی هستم که به غریبهها اعتماد میکنم، این اعتماد تا چه اندازه در سرشت و شخصیت من ریشه دارد و تا چه اندازه محصول تجربههای زندگی من است؟
به عبارت دیگر، آیا اعتماد یک مشخصه نسبتاً پایدار و درونی است یا یک حالت تجربی و وابسته به شرایط؟
در روانشناسی برای بیان این دو دیدگاه معمولاً از دو اصطلاح استفاده میشود:
Dispositional در برابر Experiential
دیدگاه اول میگوید اعتماد تا حدی یک خصوصیت ماهیتی یا سرشتی است؛ یعنی همانطور که برخی قابلیتهای شخصیتی مانند برونگرایی یا اضطرابپذیری میتوانند در طول زندگی نسبتاً پایدار بمانند، ممکن است افراد نیز از ابتدا در میزان اعتمادپذیری و آمادگی برای اعتماد با یکدیگر تفاوت داشته باشند. اگر این دیدگاه درست باشد، فردی که در سالهای مختلف زندگی خود بهطور مداوم به دیگران اعتماد میکند، احتمالاً یک گرایش نسبتاً پایدار به اعتماد دارد.
دیدگاه دوم بر تجربه تأکید میکند. بر پایه این دیدگاه، اعتماد میتواند در اثر تجربههای اجتماعی تغییر کند. فرض کنید فردی چندین بار در محیط کار مورد سوءاستفاده قرار گیرد، چندین بار با تقلب مواجه شود یا در شغلی فعالیت کند که دائماً با افراد متخلف و مجرم سروکار داشته باشد. طبیعی است که چنین تجربههایی ممکن است تصویر او از دیگران را تغییر دهد و باعث شود نسبت به غریبهها محتاطتر و بیاعتمادتر شود.
بنابراین اگر فردی را میبینیم که بهشدت به دیگران بیاعتماد است، نباید بلافاصله حاصل بگیریم که «او ذاتاً آدم بیاعتمادی است». ممکن است بخشی از این مشخصه حاصل سرشت و تفاوتهای فردی او باشد، اما ممکن است تجربههای اجتماعی، محیط کار، روابط خانوادگی، کیفیت نهادها و حتی شرایط جامعه نیز در شکلگیری آن نقش داشته باشند.
در واقع، همان پرسشی که در ابتدای این بحث داشتیم دوباره به شکل دقیقتری مطرح میشود: اعتماد چقدر در وجود فرد است و چقدر محصول محیطی است که فرد در آن زندگی میکند؟
پاسخ ساده و قطعی برای این پرسش وجود ندارد. شواهدی به نفع هر دو دیدگاه وجود دارد و احتمالاً اعتماد حاصل تعامل میان خصوصیتهای فردی و تجربههای اجتماعی است. بنابراین، اگر بخواهیم اعتماد را بفهمیم، نباید فقط به شخصیت فرد نگاه کنیم و نه فقط به جامعه؛ باید رابطه میان فرد، تجربه، گروه، فرهنگ و نهادهای اجتماعی را همزمان در نظر بگیریم. همین نکته است که بحث اعتماد را از یک «صفت ساده شخصیتی» به یک پدیده چندلایه روانشناختی، زیستی و اجتماعی تبدیل میکند.
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور