از مجموعه پرسشنامههایی که برای سنجش اعتماد به کار میروند، میتوان تصویری از سطح اعتماد عمومی در کشورهای مختلف به دست آورد. البته باید توجه داشت که این شاخصها دقیقاً یک چیز واحد را نمیسنجند؛ برای مثال، اعتماد به فردی که مدتهاست او را میشناسیم با اعتماد به کسی که برای نخستین بار میبینیم متفاوت است. بنابراین، مقایسه کشورها باید بر پایه مجموعهای از شاخصها انجام شود، نه فقط یک پرسش ساده.
در مقایسههای بینالمللی، معمولاً کشورهای شمال اروپا و چند کشور توسعهیافته در گروه کشورهایی قرار میگیرند که اعتماد عمومی به غریبهها در آنها بالاتر است؛ در مقابل، برخی کشورهای آمریکای لاتین، آسیای جنوب شرقی و اروپای شرقی در سطوح پایینتری قرار میگیرند. این تفاوتها با چند عامل اجتماعی و اقتصادی ارتباط نشان میدهند.
نخست، سطح رفاه اقتصادی است. بهطور کلی، کشورهایی که تولید ناخالص داخلی و سطح رفاه بالاتری دارند، اعتماد عمومی بیشتری نیز نشان میدهند؛ البته این رابطه استثناهایی هم دارد و نباید آن را به صورت یک قانون قطعی در نظر گرفت.
دوم، تحصیلات است. در سطح کشورها، هرچه میانگین سطح تحصیلات بالاتر باشد، معمولاً اعتماد به افراد ناشناس نیز بیشتر است. البته درآمد و تحصیلات خودشان با یکدیگر ارتباط دارند و بنابراین نمیتوان بدون تحلیل دقیق گفت که کدامیک علت اصلی این رابطه است.
عامل سوم، فردگرایی و جمعگرایی فرهنگی است. در مقایسه میان کشورها، بهطور میانگین مشاهده میشود که جوامع فردگرا اعتماد عمومی بیشتری به غریبهها دارند. برای مثال، ژاپن مورد جالبی است: کشوری با سطح بالای رفاه و تحصیلات، اما با اعتماد عمومی به غریبهها پایینتر از آن چیزی که صرفاً بر پایه این دو عامل انتظار داریم. یکی از بیانهای مطرحشده برای این وضعیت، جمعگراتر بودن فرهنگ ژاپن است.
در اینجا ممکن است یک سؤال طبیعی پیش بیاید: چرا باید کشور فردگرا به غریبهها بیشتر اعتماد کند؟ مگر جامعه جمعگرا نباید اعتماد بیشتری داشته باشد؟
پاسخ این است که باید بین اعتماد به نزدیکان و اعتماد عمومی به غریبهها تفاوت بگذاریم. ممکن است فردی در یک فرهنگ جمعگرا اعتماد بسیار زیادی به خانواده، دوستان و اعضای گروه خود داشته باشد، اما نسبت به فردی که نمیشناسد محتاط باشد. در مقابل، در یک فرهنگ فردگرا ممکن است روابط خانوادگی به اندازه فرهنگهای جمعگرا در مرکز زندگی اجتماعی نباشد، اما اعتماد به افراد ناشناس و کسانی که عضو گروه شخصی ما نیستند، بیشتر باشد.
اینجا با یک نکته بسیار مهم در تفسیر دادههای اجتماعی روبهرو میشویم که به آن مشکل همبستگی بومشناختی یا Ecological Correlation Problem میگویند. یعنی رابطهای که در سطح یک کشور مشاهده میکنیم، الزاماً در سطح افراد همان کشور وجود ندارد.
مثلاً فرض کنید در مقایسه دو کشور بزرگ میبینیم کشوری که میانگین فردگرایی بالاتری دارد، اعتماد عمومی بیشتری هم دارد. این به هیچوجه به این معنا نیست که هر فرد فردگرا در آن کشور الزاماً از فرد جمعگرا اعتماد بیشتری دارد. حتی ممکن است در سطح فردی رابطه دقیقاً برعکس باشد.
برای روشن شدن محور، یک مثال ساده بزنیم. فرض کنید در یک جمع ۲۰ نفره، افرادی که جمعگراتر هستند بیشتر به دیگران کمک میکنند و نسبت به اطرافیان خود رفتار نوعدوستانهتری دارند. این یافته میتواند دقیقاً درست باشد. اما اگر همین قابلیت را در سطح دو کشور مقایسه کنیم، ممکن است کشوری که میانگین فردگرایی بالاتری دارد، در مجموع اعتماد بیشتری به غریبهها نشان دهد. بنابراین رفتاری که در سطح فرد مشاهده میکنیم، لزوماً با الگویی که در سطح یک ملت مشاهده میکنیم یکسان نیست.
این تفاوت یکی از مهمترین هشدارها در پژوهشهای اجتماعی است: از دادههای مربوط به گروهها نمیتوان مستقیماً درباره تکتک افراد برآیندگیری کرد. میانگین رفتار یک ملت، الزاماً جمع ساده خصوصیتهای تکتک افراد آن ملت نیست.
در مطالعات سطح فردی، معمولاً دیده میشود که هرچه فردگرایی بیشتر شدن پیدا میکند، برخی شاخصهای اعتماد و نوعدوستی اجتماعی نزول پیدا میکنند. برای سنجش این بخش از رفتار اجتماعی، از مفهومی به نام Social Value Orientation یا SVO استفاده میشود. SVO در اینجا بیشتر به این معناست که فرد تا چه اندازه حاضر است منافع دیگران را نیز در تصمیمهای خود در نظر بگیرد؛ بنابراین در این بحث، واژه prosociality را بهتر است «نوعدوستی یا توجه به منافع دیگران» ترجمه کنیم، نه صرفاً «اجتماعی بودن».
پس در اینجا با یک پدیده ظاهراً متناقض روبهرو هستیم: در سطح فردی، فردگرایی ممکن است با افت برخی رفتارهای نوعدوستانه و اعتماد همراه باشد، اما در سطح کشورها، جوامع فردگرا معمولاً اعتماد عمومی بیشتری به غریبهها نشان میدهند. این تناقض را فعلاً حل نمیکنیم؛ مهم این است که بدانیم این دو سطح تحلیل را نباید با یکدیگر مخلوط کرد.
نکته دیگری که در این بحث باید جدی گرفت، برداشت سادهانگارانه از دو واژه فردگرایی و جمعگرایی است. فردگرا بودن به معنای «خودخواه بودن» و جمعگرا بودن به معنای «نوعدوست بودن» نیست. این دو مفهوم بیشتر به این مربوطاند که فرد در تصمیمها و تعریف هویت خود، تا چه اندازه بر استقلال شخصی تأکید میکند یا خود را در پیوند با گروه و روابط اجتماعی تعریف میکند. بنابراین نباید از این دو مفهوم یک تصویر کاریکاتوری ساخت که در آن «فردگرا = خودخواه» و «جمعگرا = مهربان» باشد.
یکی از پژوهشگران مهم این حوزه هری تریاندیس (Harry Triandis) بود که بخش مهمی از کار علمی خود را به مطالعه فردگرایی و جمعگرایی اختصاص داد و برای سنجش این ابعاد، مقیاسهای مختلفی طراحی و توسعه داد. این مقیاسها به پژوهشگران کمک کردند که فردگرایی و جمعگرایی را نه به عنوان دو برچسب اخلاقی، بلکه به عنوان الگوهای متفاوت سازماندهی روابط اجتماعی و تعریف خود تحلیل کنند.
بنابراین، وقتی درباره تفاوت اعتماد در ملتها صحبت میکنیم، نباید به دنبال یک علت ساده باشیم. اعتماد عمومی حاصل تعامل مجموعهای از عوامل است: تجربههای اجتماعی، کیفیت نهادها، رفاه اقتصادی، تحصیلات، فرهنگ، نوع روابط اجتماعی و حتی سطح تحلیل پژوهش. مهمتر از همه، باید همیشه بپرسیم: آیا درباره رفتار یک فرد صحبت میکنیم یا درباره میانگین رفتار یک جامعه؟ همین تفکیک ساده، بسیاری از تناقضهای ظاهری در پژوهشهای اعتماد را روشن میکند.
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور