مبحث اعتماد اجتماعی بسیار گسترده است و آنچه تا اینجا ارزیابی کردیم، تنها بخشی از ابعاد روانشناختی، زیستی و اجتماعی آن بود. در جمعبندی میتوان گفت درباره منشأ اعتماد، دو دیدگاه اصلی وجود دارد که در ظاهر در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
دیدگاه نخست، که بیشتر در روانشناسی بالینی، روانپزشکی و روانکاوی مورد توجه بوده است، بر نقش تجربههای اولیه زندگی تأکید میکند. طبق دیدگاه اریک اریکسون، بهویژه ۱۸ ماه نخست زندگی دوره مهمی برای شکلگیری اعتماد بنیادی است. کودک در این دوره از طریق رابطه با مراقبان خود یاد میگیرد که آیا جهان و انسانهای اطرافش قابل اعتماد هستند یا نه. پژوهشهایی که درباره کودکان نیز تحلیل کردیم، نشان دادند که حتی در ۱۴ماهگی، کودک در برابر افرادی که آنها را «خودی» و آشنا احساس میکند، آمادگی بیشتری برای تقلید و یادگیری دارد.
مطابق این دیدگاه، اعتماد تا حدی میتواند به یک خصوصیت نسبتاً پایدار فرد تبدیل شود و با برخی قابلیتهای شخصیتی و حتی عوامل زیستی و ژنتیکی ارتباط داشته باشد.
در مقابل، دیدگاه دوم که بیشتر در جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی مطرح است، تأکید میکند که نباید اعتماد را بیش از حد یک خصوصیت ثابت و درونی فرد بدانیم. اعتماد میتواند بهشدت تحت تأثیر محیط اجتماعی، کیفیت روابط، تجربههای روزمره و بازده نهادهای جامعه تغییر کند.
برای فهم این تفاوت میتوان اعتماد را با دمای آب مقایسه کرد. خیسکنندگی و سیالبودن از قابلیتهای اساسی آب هستند؛ اما دمای آب ثابت نیست. آب میتواند ۲۰ درجه باشد، ۴۰ درجه باشد یا ۹۰ درجه. اعتماد نیز ممکن است برای یک فرد تا حدی قابلیت شخصیتی باشد، اما میزان آن میتواند مانند دما، با تغییر محیط بهسرعت تغییر کند.
برای مثال، فردی را تصور کنید که در محیطی زندگی کرده است که در آن مردم معمولاً به یکدیگر اعتماد ندارند، قراردادها بهدرستی اجرا نمیشوند و نهادهای اجتماعی قابل پیشبینی نیستند. طبیعی است که چنین فردی محتاط و بیاعتماد شود. اما اگر همان فرد وارد محیطی شود که قوانین روشن هستند، مردم به تعهدات خود عمل میکنند و نهادها قابل اعتمادند، ممکن است بهتدریج رفتار اعتمادکنندهتری پیدا کند. بنابراین نمیتوان همه بیاعتمادی او را صرفاً به شخصیت یا دوران کودکیاش نسبت داد.
در بخشهای قبل هر دو دسته شواهد را دیدیم: از یک سو شواهد مربوط به زیستشناسی، ژنتیک، تجربههای کودکی و یادگیری و از سوی دیگر شواهد مربوط به فرهنگ، نهادهای اجتماعی، وضعیت اقتصادی، عدالت اجتماعی و تجربههای روزمره.
بنابراین شاید بهتر باشد به جای اینکه بپرسیم «اعتماد دقیقاً ذاتی است یا مفصلاً اجتماعی؟»، بپرسیم هرکدام از این عوامل در چه شرایطی و تا چه اندازه نقش دارند؟ سهم این عوامل احتمالاً برای همه افراد و همه جوامع یکسان نیست. ممکن است یک فرد بیش از دیگری تحت تأثیر تجربههای کودکی باشد و در عین حال، محیط اجتماعی نیز بتواند رفتار اعتمادکننده او را تقویت یا تضعیف کند.
نکته امیدوارکننده این است که اعتماد اجتماعی لزوماً قابلیتای تغییرناپذیر نیست. اگر کیفیت نهادها، امنیت اجتماعی، عدالت و پیشبینیپذیری روابط اجتماعی بهبود پیدا کند، در بسیاری از افراد میتوان انتظار رشد اعتماد را داشت. البته این به معنای آن نیست که همه افراد بدون استثنا تغییر میکنند، اما در سطح جامعه، اصلاحات نهادی و اجتماعی میتوانند در مدت نسبتاً کوتاهی میزان اعتماد عمومی را جابهجا کنند.
اهمیت این محور در این است که اعتماد عمومی با رضایت از زندگی، همکاری اجتماعی و بسیاری از شاخصهای توسعه و موفقیت جوامع ارتباط دارد. جامعهای که افراد در آن بتوانند به غریبهها و نهادهای اجتماعی اعتماد کنند، هزینه کمتری برای کنترل، نظارت و محافظت در برابر یکدیگر میپردازد و توانایی همکاری در آن بیشتر میشود.
پاول ون لَنگه (Paul A. M. Van Lange)، پژوهشگر دانشگاه آمستردام، پس از سالها مطالعه اعتماد عمومی، در مقالهای با عنوان Generalized Trust: Four Lessons From Genetics and Culture در سال ۲۰۱۵، چهار نکته مهم را مطرح میکند که جمعبندی خوبی برای این بحث است.
نخست اینکه اعتماد عمومی بیش از آنکه یک مشخصه ژنتیکی باشد، یک پدیده فرهنگی است. این سخن به معنای بیاهمیت بودن ژنتیک نیست، بلکه تأکید میکند که برای تبیین تفاوت اعتماد میان افراد و جوامع، فرهنگ و محیط اجتماعی را نمیتوان نادیده گرفت.
دوم اینکه اعتماد عمیقاً با تجربههای تعامل اجتماعی، شبکههای ارتباطی و رسانهها ارتباط دارد. این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا تصویری که ما از رفتار دیگران دریافت میکنیم، لزوماً فقط از تجربه مستقیم خودمان ساخته نمیشود.
برای مثال، ممکن است میزان جرم در یک جامعه کم شدن پیدا کند، اما اگر فرد هر روز در شبکههای اجتماعی با خبرهای منتشر شده سرقت، کلاهبرداری، خشونت و انواع روشهای سوءاستفاده مواجه شود، ممکن است تصور کند جامعه روزبهروز ناامنتر شده است. در این حالت، فرد نه طبق تجربه مستقیم، بلکه مطابق تصویری که رسانهها از جهان به او ارائه میکنند درباره میزان اعتمادپذیری دیگران قضاوت میکند.
به همین دلیل، رشد دسترسی به بیانات نوین لزوماً به معنای بیشتر شدن شناخت دقیق ما از جهان نیست. اگر بخش بزرگی از شرح دریافتی ما مربوط به اتفاقات منفی و استثنایی باشد، ممکن است تصویری بسیار بدبینانهتر از واقعیت در ذهنمان شکل بگیرد.
سومین نکته ون لَنگه این است که انسانها در حالت عادی، کمتر از آنچه باید به دیگران اعتماد میکنند. ما معمولاً درباره نیت دیگران محتاط و حتی بدبین هستیم.
این محور را در بازی اعتماد نیز دیدیم. افراد در ابتدا تصور میکردند احتمال اینکه طرف مقابل پول آنها را برگرداند چندان زیاد نیست؛ اما در عمل، میزان بازگرداندن پول بیشتر از انتظار آنها بود. یعنی ممکن است انسانها در ارزیابی دیگران، کمی بیش از اندازه جانب احتیاط و بدبینی را بگیرند.
این بدبینی لزوماً یک اشتباه ساده نیست. از منظر تمفصلی میتوان گفت گاهی اعتماد نکردن هزینه کمتری از اعتماد اشتباه دارد. اگر به فردی اعتماد کنید و او واقعاً قابل اعتماد باشد، چیزی به دست میآورید؛ اما اگر به فردی اعتماد کنید که قصد سوءاستفاده دارد، ممکن است خسارت زیادی ببینید. بنابراین ذهن انسان ممکن است بهطور طبیعی کمی محافظهکارانه عمل کند.
در برآیند، اعتماد را نباید صرفاً یک قابلیت ثابت در شخصیت فرد یا صرفاً برآیند یک ماده شیمیایی در مغز بدانیم. اعتماد حاصل تعامل میان خصوصیتهای فردی، تجربههای اولیه، یادگیری، زیستشناسی، فرهنگ، رسانه، روابط اجتماعی و کیفیت نهادهای جامعه است.
شاید مهمترین برآیند این مبحث همین باشد: اگر بخواهیم اعتماد یک جامعه را رشد دهیم، تنها نمیتوانیم به افراد بگوییم «بیشتر اعتماد کنید». باید شرایطی ایجاد شود که اعتماد کردن واقعاً رفتار معقولی باشد؛ یعنی افراد ببینند دیگران به تعهدات خود عمل میکنند، قوانین قابل پیشبینیاند و نهادهای اجتماعی قابل اتکا هستند.
در چنین شرایطی، اعتماد از یک توصیه اخلاقی فراتر میرود و به بخشی از ساختار زندگی اجتماعی تبدیل میشود.
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور