عادت هميشگي او بود.... صبح زود از خواب كه بيدار مي شد. صبحانه اي مختصر مي خورد و شروع مي كرد به مرتب كردن وسايلش...
از اطو كردن لباس ها گرفته تا اصلاح سر و صورت و واكس زدن كفش ها" بعد هم به مطالعه مطالبي كه قرار بود درس بدهد، مي پرداخت
خيلي ها از او مي پرسيدند:چرا اينقدر به خودت مي رسي؟مگر كلاس رفتن و معلمي، ارزش اينهمه وقت گذاشتن را دارد؟
در جواب با اعتماد به نفس مي گفت:يك معلم بايد طوري رفتار كند كه شاگردانش حسرت معلم شدن را بخورد...
سالها بعد، در زماني كه بيماري سرطان او را راهي بيمارستان كرد.
دانش آموزان زيادي براي ملاقات او به بيمارستان آمدند. وقتي به او گفته شد كه دانشآموزانش به عيادتش آمده اند از فرزندش خواست كه قبل از ورود آنها، ظاهر او را مرتب كند
و موهايش را شانه كند. سپس از جاي خود بلند شد و به رسم ادب بر روي تخت نشست. فرزندش دلسوزانه به او گفت: پدرجان شما مريض هستيد....نيازي به اين كارها نيست
در حالي كه از آمدن دانش آموزانش اشك شوق مي ريخت در جوابش گفت:
يك معلم بايدطوري رفتار كند كه شاگردانش حسرت معلم شدن را بخورند.
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور