«احمد یوسف زاده» در جریان اسارت در زندان های رژیم بعثی درباره شجاعت نوجوان های ایرانی خاطره ای جالب نقل می کند:«هرچه غیبت منصور طولانی تر می شد، اضطراب ما هم بیشتر می شد. چند دقیقه بعد درِ زندان باز شد و منصور در حالی که می خندید، آمد داخل. دوره اش کردیم و همه با هم پرسیدیم: «چی شد منصور؟» گفت: «هیچی بابا! یه خانواده عراقی رو کمپلت آوردن زندان.
پسر بزرگ شون ترسیده بود. هی می لرزید و گریه می کرد.فرمانده عراقی من رو برد و نشونش داد. یکی زد توی سرش و بهش گفت: «گاو گنده! این بچه ایرانی 12 سالشه. 9 ماه هم هست که اسیره. همیشه هم داره می خنده. اون وقت تو با این هیکل خجالت نمی کشی؟ بدون این که کسی کتکت بزنه، داری گریه می کنی؟ پسره وقتی این رو شنید گریه اش بند اومد!»
برچسب:
نویسنده: دانیال قنبریپور